|
چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۵۶ |
|
دکتر پیمان آزاد
اين پرسش سودمند و بايستهاي است. هم ميتوان از ديد روانشناسي به آن پرداخت و هم از ديد جامعهشناسي و اقتصادي و هم از ديد آسيبشناسي اجتماعي. جاي نقد و انتقاد دارد. در اينجا من بيشتر به خاستگاه آنتوني رابينز ميپردازم. ميتوان در فرصتي ديگر نيز هم به آموزههاي وي پرداخت و كتاب «شيوهی تفكر» و شيوههاي پيشنهادي او را براي موفقيت مورد نقد قرار داد. مخصوصاً شيوهي مدلينگ يا برنامهريزي عصبي كلامي را كه روي آن بسيار پافشاري ميكند. شيوهي آموزش رابينز مبتني بر جملات قصار است. هر يك از اين جملات هم به نوبهي خود آموزنده است. ولي هنگامي كه آنها را جداجدا مورد بازنگري قرار بدهيم، بعضاً با هم تناقض دارند. افزون بر اين كه اين فرمولها بدون ادراك ژرف ذهني، چنان كاربردي ندارند. ديگر اينكه انسان ميخواهد زندگي كند نه اينكه صرفاً خود را شبيه به الگوهايي درآورد يا حكم ماشين برنامهريزي شده را پيدا كند. ما براي هنرپيشه شدن آفريده نشده ايم. ما براي اين آفريده شدهايم كه زندگي هنرمندانهاي برابر با استعدادها و تواناييهايمان داشته باشيم. انديشه رابينز بيش از ما كم و بيش ماشين كوكي ميسازد. مولوي ميگويد: از محقق تا مقلد فرقهاست كاين چو داوود است و آن ديگر صداست در هر حال پيش از صحبت دربارهي خاستگاه آنتوني رابينز، به دو نكته اشاره ميكنم:
|
|
ادامه مطلب...
|